تصویر ثابت

فرمانده شهیدی که نخواست معروف شود - یک پرسش
X
تبلیغات
رایتل

(*blog_title*)

(*blog_short_description*)

یک پرسش

در راستای پاسخ گویی به سولات تربیتی و شبهات دینی فعالیت میکند

درباره من

با سلام به سایت "یک پرسش" خوش آمدید این سایت در راستای پاسخ گویی به سولات و شبهات دینی فعالیت میکند. بازدید کننده عزیز لطفا سوالات خود را با استفاده از فرم ارسال سوال پایین صفحه برای ما ارسال نمایید . امیدواریم بتوانیم شمارا در دستیابی به پاسخ صحیح سوال هایتان یاری نماییم با تشکر فراوان از حضور گرمتان مدیر سایت "yekporsesh.ir" "yekporsesh.blogsky.com" یا علی

جستجو

درد مردم درد من

زحل گرافیک

پاور پلن

تقویم
آذر 1395
شیدسچپج
1 2 3 4 5
6 7 8 9 10 11 12
13 14 15 16 17 18 19
20 21 22 23 24 25 26
27 28 29 30
بایگانی
نویسندگان
آمار
تعداد بازدیدکنندگان :
424943
نظرسنجی
کدامیک از موارد برای شما مهمتر است و به آن نیاز بیشتری دارید؟

شهید کاظم حبیب فرمانده آموزش نظامی لشکر43امام علی (ع)(سپاه پاسداران انقلاب اسلامی)


به ورزش فوتبال، شنا و کوهنوردی می پرداخت. همچنین به طراحی و خوش نویسی علاقه مند بود.

سال 1340 در شهرستان شیروان به دنیا آمد.
پدر ش می گوید: «قبل از تولد فرزندم، پسر دیگری داشتیم که در حوض آب افتاد و غرق شد. با فوت او ما بسیار غمگین بودیم و با به دنیا آمدن کاظم قوت قلب گرفتیم. در سه ، چهار سالگی مریضی سختی گرفت که با مداوای زیادی بهبودی پیدا کرد.»
کودکی پر جنب و جوش بود. به قرآن و کتاب های دینی علاقه داشت. از همان کودکی پشت سر پدر و مادرش می ایستاد و با آن ها نماز می خواند. به تکلیف نرسیده بود، ولی نمازش را به طور مرتب می خواند.
به درس خواندن بسیار علاقه داشت. دوره ی ابتدایی و راهنمایی را در مدرسه مجتمع مهدوی و دوره ی دبیرستان را در شیروان و در رشته ی علوم تجربی به پایان برد. به خاطر علاقه اش به کشاورزی می خواست در آینده در رشته مهندسی کشاورزی تحصیل نماید. به پدر و مادرش احترام می گذاشت. تا پدرش اجازه نمی داد نمی نشست. در حضور آن ها حتی اگر خوابیده و یا مریض بود، پاهایش را دراز نمی کرد. پدرش را پدر خطاب نمی کرد و می گفت: «حاج آقا.» در کارهای خانه به مادرش کمک می کرد.
در سه ماه تعطیلی تابستان به کارخانه قند نزد پدرش می رفت و به او کمک می کرد.
به ورزش فوتبال، شنا و کوهنوردی می پرداخت. همچنین به طراحی و خوش نویسی علاقه مند بود.   در انتخاب لباس بسیار حساس بود. به افراد صادق علاقه مند و از آدم های دورو و منافق بیزار بود

اوقات بیکاری به مسجد می رفت، کتاب های شهید مطهری، شهید طالقانی، آیت الله دستغیب و کتاب های مذهبی را مطالعه می کرد.

در مسجد بسیار فعال بود. در ماه مبارک رمضان که در مسجد افطاری می دادند، او در آشپزخانه و آبدارخانه بسیار کمک می کرد.
با افراد فهمیده و با ادب رابطه داشت. در انتخاب لباس بسیار حساس بود. به افراد صادق علاقه مند و از آدم های دورو و منافق بیزار بود و با کسانی که به نماز، روزه و حجاب مقید نبودند صحبت می کرد تا آن ها را به راه درست هدایت کند. به خواهرش توصیه می کرد: «حجاب را رعایت کنید.» به همسایه ها بسیار کمک می کرد. برای آن ها فرش می شست. و همه از او راضی بودند.
به افراد مریض و بی بضاعت کمک می کرد و سهمیه ی غذایش را برای آن ها می برد. پول توجیبی اش را جمع می کرد و به افراد مستحق می داد. طوری به مردم کمک می کرد که کسی متوجه نمی شد.
از ویژگی های بارز ایشان از خودگذشتگی و ایثار بود. آرزو داشت به مکه برود و زمانی که می توانست به مکه برود، او این سفر را به دوستش هدیه کرد.
در جلسات دعای ندبه و کمیل شرکت می کرد. در ماه محرم به سینه زنی و عزاداری می پرداخت. به نماز جمعه می رفت و دیگران را هم تشویق می کرد. نمازش را سر وقت می خواند. در سال 1363 از شیروان به مشهد مقدس مهاجرت کرد.
قبل از انقلاب در راهپیمایی ها شرکت می کرد. شعار «الله اکبر» و «مرگ بر شاه» را می گفت. در تظاهرات مورد ضرب و شتم ماموران شاه قرار گرفت و مجروح شد.

علاقه ی زیادی به روحانیون داشت. پدر خانمش روحانی بود. هروقت ایشان نماز می خواند، او هم به ایشان اقتدا می کرد.

در دورانی که به مدرسه می رفت، عکس شاه را از صفحه ی اول کتاب پاره کرد در کارخانه قند عده ای شعار «جاوید شاه» را سر می دادند که او و دوستانش با آن ها درگیر شدند.

بعد از پیروزی انقلاب اسلامی و با تشکیل بسیج در شیروان، عضو این نهاد شد و به فعالیت پرداخت.
به دستور امام روزهای پنج شنبه را روزه می گرفت. به نماز جمعه می رفت. در دفتر امام جمعه شیروان همکاری می کرد. به منزل افراد ثروتمند می رفت و آن ها را نسبت به مسایل دینی آگاه می کرد. با این که می دانست آن ها فیلم و نوارهای مبتذل در منزل دارند، ولی امر به معروف می کرد. می گفت: «همین یک ساعتی را که در کنار من هستند و نوار موسیقی گوش نمی دهند، ارزش دارد.» او حتی پول غذایش را به عنوان خمس و یا زکات به مستمندان می داد.
از ضد انقلابیون و به خصوص بنی صدر متنفر بود. می گفت: «او یک ضد انقلاب است.» علاقه ی زیادی به روحانیون داشت. پدر خانمش روحانی بود. هروقت ایشان نماز می خواند، او هم به ایشان اقتدا می کرد.
با شروع جنگ در سال 1359 و در 17 سالگی درس را رها کرد و جزو اولین گروه هایی بود که به جبهه های حق علیه باطل شتافت. می گفت: «باید کشور را از دست دشمنان خارج کنیم.»
به کسب علم و دانش علاقه داشت. می گفت: «بعد از اتمام جنگ ادامه تحصیل خواهم داد.»
به خاطر دین، رضای خدا و اطاعت از امر رهبری قدم در راه جبهه گذاشت. او خانواده اش را برای رفتن به جبهه تشویق می کرد.
در قسمت بهداری به عنوان امدادگر خدمت می کرد. مدتی با شهید کاوه در تیپ ویژه ی شهدا بود. برای آموزش نظامی به نیروها پادگان امام رضا (ع) در مشهد اعزام شد. معاون گردان بود. مسئولیت آموزش نظامی لشکر 43 امام علی (ع) در کرمانشاه را برعهده داشت و برای تکمیل دوره ی آموزش نظامی مدتی به لبنان رفت. به آموزش نظامی افغان ها در مرز افغانستان و ایران می پرداخت. همچنین مسئول آموزش سپاه بود، ولی هیچ گاه از سمت و موقعیت شان صحبت نمی کردند و ما بعد از شهادت ایشان فهمیدیم که ایشان چه سمتی داشتند. زمانی که عده ای از همرزمان ایشان از اهواز و کرمانشاه برای تشییع پیکر مطهرش به مشهد آمدند، می گفتند: «ما جانمان را مدیون شهید هستیم.» به خاطر این در باختران ورزشگاهی را به نام شهید کاظم حبیب ساخته اند. همرزمانش می گفتند: «ایشان در جبهه غذایش را نمی خورد و به رزمندگان می داد.» زمانی که رزمندگان را آموزش می داد و آن ها خسته می شدند، برای رفع خستگی آن ها لطیفه تعریف می کرد.
زمانی که سمت آموزش نظامی را برعهده داشت، همیشه نگران و منقلب بود می گفت: «هر روز صدها جوان برای آموزش نزد من می آیند و بعد مثل گل پرپر می شوند و به شهادت می رسند. جنگ ما سفره ای است که پهن شده است و خداوند از هر کسی که راضی باشد، او را از این سفره متنغم می کند و توفیق شهادت را به او می دهد. آرزو می کنم خداوند مرا هم مثل بقیه شهدا قبول نماید.»
کاظم می گفت: «الان جبهه به همه نیاز دارد و تا زمانی که جنگ باشد، من در جبهه می مانم.»
او دوستدار همسری متدین و از یک خانواده ای روحانی بود. کاظم حبیب در نیمه شعبان سال 1362، ـ در 22 سالگی ،با خانم عفت خداداد حسینی پیمان ازدواج بست که مدت زندگی مشترک آن ها 4 سال بود.
حاصل ازدواج آن ها دو فرزند است. زهرا در 12/2/1365 و محمد حسین در 21/5/1366 به دنیا آمدند. به خاطر اعتقادی که به حضرت امام حسین (ع) و حضرت زهرا (س) داشت، نام فرزندانش را هم زهرا و حسین گذاشت. زمانی که دخترش به دنیا آمد بسیار خوشحال شد. آرزو داشت دخترش دکتر و پسرش روحانی شود.
زهرا حبیب ( فرزند شهید ) می گوید: «پدرم دوست داشتند که من تحصیلات عالیه داشته باشم، پزشک شوم. می گفتند: اگر تحصیلات عالیه داشته باشیم، کشور پیشرفت می کند و افراد جامعه معتقد و مسئولیت پذیر می شوند. ایشان نسبت به پاکیزگی مقید بودند. مادرم را بسیار تشویق می کردند تا ادامه تحصیل دهند.»
بی بی عفت خداداد حسینی ( همسر شهید ) می گوید: «ایشان در شستن لباس، غذا پختن و تزیین منزل به من کمک می کردند. ما دفترچه ی سپاه داشتیم ولی از آن استفاده نمی کردیم. ایشان می گفتند: این مال بیت المال است، ما که محتاج نیستیم. افراد نیازمندی هستند که باید از آن استفاده کنند. ایشان صادق، راستگو، فعال و پر جنب و جوش بودند، اگر مهمانی داشتیم، سعی می کردند نهایت پذیرایی را انجام دهند. همیشه آراسته و پاکیزه بودند. به ایشان گفتم: کارهای معنوی شما در جبهه و این شیک پوشی چندان سازگاری با هم ندارند. می گفتند: به نظر من این ها هیچ منافاتی با هم ندارند. مومن همیشه باید آراسته و پاکیزه باشد.»
به خانواده اش توصیه می کرد: «صبور باشید، مثل حضرت زینب (س) عمل کنید، حجابتان را رعایت کنید و نمازتان را سر وقت بخوانید.»
اخلاق و رفتار خوبی داشت. با همه مهربان بود. زمانی که پدر خانمش مریض بود و به او گفتند: «کاظم آمد.» گفت: «الحمدالله»، خوب شد که ایشان آمد.» و حالش بهتر شد.
زمانی که به لبنان رفته بود، دوستان بسیار زیادی را پیدا کرده بود و وقتی آن ها به مشهد آمدند او را به عنوان مهماندار انتخاب کردند.
از جبهه که برمی گشت، به دیدن اقوام می رفت. به خانواده های شهدا سر می زد. احترام خاصی برای خانواده ای شهدا قایل بود.
هر هفته به معراج شهدا می رفت. سنگ شهدا را با گلاب می شست. می گفت: «چون مادران شهدا صورت فرزندانش را می بوسند باید بوی گلاب بدهد و خوش بو باشد.»
اوکارهای بسیار بزرگی انجام داده است. به خاطر علاقه زیادش به گل و گیاه در پادگان امام رضا (ع) درخت و گل و گیاه زیادی کاشت که هنوز یادگاری هایش به جا مانده است. جاده های خرمشهر به همت ایشان آسفالت شد. او تمام این کارها را فقط برای رضای خدا و بدون هیچ چشم داشتی انجام داد.
مطیع اوامر محض امام بود. اگر کسی به انقلاب و امام حرفی می زد ناراحت می شد. امر به معروف و نهی از منکر می کرد تا وظیفه اش را انجام داده باشد. می گفت: «امر به معروف واجب است.» هر وقت تصویر امام را در تلویزیون می دید، می گفت: «امام قلب من است. من فدای امام می شوم. حاضرم چند سال از عمرم را به امام خمینی بدهم.» هر وقت سخنرانی امام پخش می شد او با دقت گوش می داد.
با شهید چراغچی دوست بود. در زمان تشییع پیکر شهید چراغچی او در صف اول تشییع جنازه بود.
در جبهه از ناحیه ی دست آسیب دیده بود. برای این که خانواده اش متوجه نشوند، برای مداوا به تهران رفت و بعد از بهبودی نسبی عازم جبهه شد و بعداً خانواده اش از اثری که روی دستش مانده بود، متوجه مجروحیت او شدند.
به خانواده اش توصیه می کرد: «قانع و پرهیزگار باشید. نماز را سر وقت بخوانید و دخترم زینب وار بزرگ کنید.»
کاظم حبیب در تاریخ 29/11/1366 در حال انجام ماموریت بر اثر تصادف و ضربه مغزی در نیشابور به درجه رفیع شهادت نایل و پیکر مطهرش پس از انتقال به مشهد در بهشت رضا (ع) دفن گردید.
او آرزو داشت زمانی که به شهادت می رسد ذکر «امام حسین (ع)» را بگوید و زمانی که ماشین چپ می کند او «یاحسین» «یا حسین» می گوید و بعد به شهادت می رسد.
خواهر شهید نقل می کند: « در روز تشییع پیکر مطهرش هوا بسیار بارانی بود. جمعیت زیادی برای تشییع آمده بودند. حتی عده ای بودند که به زبان عربی صحبت می کردند، زیر تابوت را گرفته بودند و به خاطر جمعیت زیاد تابوت به سختی حرکت می کرد.
فرزند شهید ( زهرا ) را جلو بردم و او به تابوت دست زد و بلافاصله تابوت به سرعت حرکت می کرد. در بهشت رضا (ع) قبری را که برای شهید در نظر گرفته بودند کوچک بود. چون شهید رشید و قد بلند بود. مادرم اصلاً گریه نکرد. لباس سیاه نپوشید. اما در شب عاشورا تا صبح در حجله ی شهید گریه کردیم.»
همچنین نقل می کند: «بعد از شهادت شهید خواب دیدم او در یک خانه بزرگ و زیبا است. گفت: این خانه متعلق به من است. من هر وقت مشکل و یا درد دلی دارم، در بهشت رضا (ع) به مزار شهید می روم و یک سوره ی قرآن و یا صلوات نذر می کنم و سریع مشکلم حل می شود. حتی ایشان را در خواب دیدم که به من گفتند: هر مشکلی که داری بیا و به من بگو. گفتم: مگر شما می فهمید. گفتند: شهدا زنده هستند و ما همه چیز را می فهمیم.»
بعد از شهادت او همه افسوس می خوردند که فردی مهربان، دلسوز و مردم دار را از دست داده اند.
منبع:"فرهنگنامه جاودانه های تاریخ(زندگینامه فرماندهان شهیداستان خراسان)"نوشته ی سید سعید موسوی,نشر شاهد,تهران-1385

خاطرات
پدر شهید :
«من در کارخانه ی قند شیروان کار می کردم. روز فوت آیت الله طالقانی یکی از کارگران آن جا نسبت به امام و آیت الله طالقانی حرف زشتی زد. من به همراه چند نفر دیگر با او درگیر شدم و کارمان به دادگاه کشید. در دادگاه ما را محکوم کردند و به زندان افتادیم. پسرم ( کاظم که در دفتر امام جمعه شیروان بود ) بسیار تلاش کرد و توانست در مدت یک روز ما را از زندان بیرون بیاورد.»

خواهر شهید:
«ایشان برای خانواده های محروم، نفت، آذوقه و لباس می بردند و کسی متوجه نمی شد. ما بعد از شهادت ایشان فهمیدیم که به چه کسانی کمک می کردند. یک روز بعد از شهادت شهید به مزارشان رفتیم. در آن جا خانمی بسیار گریه می کرد. از او پرسیدیم: چه شده است؟ گفت: این شهید در زمان حیاتش خرجی ما را می داد و هر کمبودی که داشتیم جبران می کرد. مشکلات ما را حل می کرد. هر درد دلی داشتیم به او می گفتیم. وقتی که به شهادت رسید، فکر کردم فرزند خودم شهید شده است.»

خواهر شهید:
« در تمامی راهپیمایی ها ما را هم با خودش می برد و می گفت: بگویید «مرگ بر شاه» او کوکتل مولوتوف درست می کرد.»
همچنین می گوید: «قبل از انقلاب من با برادرم ( کاظم ) به مدرسه می رفتیم. من با روسری می رفتم و برادرم مرا بسیار تشویق می کرد. مدیر مدرسه که یک ساواکی بود، یک روز مرا به شدت کتک زد. برادرم بسیار ناراحت شده و با مدیر مدرسه بحث کرد. او دست های ما را در برف فرو کرد و با کابل ما را کتک زد. برادرم گفت: روزی شما را به خاک می نشانیم.»

پدر شهید:
«دوره امدادگری را در دبیرستان گذرانده بود و اولین بار به عنوان امدادگر به جبهه رفت. به من گفت: پدر، می خواهم به جبهه بروم، شما رضایت می دهید؟ گفتم: از مادرت اجازه گرفته ای؟ گفت: بله. فقط رضایت شما مانده است. من هم با رضایت کامل پشت نامه اش را امضا کردم. او بعد از مدتی به استخدام سپاه درآمد.»

خواهر شهید:
« خیلی دوست داشت به جبهه برود. می گفت: رفتن به جبهه واجب است. به خاطر این که سنش کم بود، شناسنامه اش را دستکاری کرد تا بتواند به جبهه برود. مادرم به او می گفت: صبر کن یکی ، دو سال دیگر به جبهه برو. می گفت: باید از همین ابتدای جنگ به جبهه رفت. افرادی به جبهه می روند که یا تک فرزندند و یا نان آور خانه هستند و مانیز باید همدوش آن ها قرار بگیریم.»

عفت خداداد حسینی ,همسرشهید:
«می گفت:بمباران شدیدی در منطقه بود و خانمی می خواست وضع حمل کند که پایش قطع شده بود. ما با انگشتانمان رگ های پای او را گرفته بودیم تا خونریزی نکند و او را سریع به بیمارستان رساندیم.

در عملیاتی در جنوب، در نیزار سوار قایق بودیم. دشمن به طرف ما تیراندازی می کرد و ما پشت نیزار پنهان شدیم و آیه ی «وجعلنا من بین ایدیهم سداً و من خلقهم سداً ...» را خواندیم و دشمن بدون این که ما را ببیند عبور کرد و ما را به لطف خدا نجات پیدا کردیم و سالم برگشتیم.»

همسر شهید :
«پدرم اصرار داشتند که من با یک سید ازدواج کنم. وقتی که ایشان به خواستگاریم آمدند، شب خواب دیدم که فردی به خواستگاریم آمده و من جواب رد داده ام. آقایی به من گفت: تو چرا جواب رد دادی؟ گفتم: چون سید نبود، گفتند: اگر سید نیست، شیعۀ حضرت علی (ع) که هست. ایشان فردی معتقد، با ایمان و قابل اعتماد بودند.»

«بعد از مراسم عقد، ایشان دستانش را به طرف آسمان برد و اولین دعایشان این بود: «اللهم ارزقنا توفیق الشهاده» ایشان همان اوایل ازدواجمان به من گفتند: ما چهار سال بیشتر با هم زندگی نمی کنیم. ما در نیمه شعبان سال 1362 ازدواج کردیم و ایشان در سوم شعبان سال 1367به شهادت رسیدند. گویی به ایشان الهام شده بود. در روز جشن عروسیمان در تالار بچه ها با زدن روی میز دست می زدند، ناگهان شهید بسیار ناراحت شد و از پشت پرده به آن ها گفت: ساکت باشید. شاید در میان ما خانواده ی شهیدی باشد که ناراحت شوند. بعداً من از ایشان پرسیدم: چرا این کار را کردید؟ گفتند: چون هر لحظه که ما در این جا پایکوبی می کنیم، ده ها جوان در جبهه به شهادت می رسند. بعد از مراسم عقد، ایشان برای آموزش به لبنان رفتند.»

«هر وقت به مسافرت می رفتیم و به هر شهر که می رسیدیم، اولین جایی که می رفتیم مزار شهدا بود
. احترام خاصی به خانواده های شهدا می گذاشت.»

«هر وقت ایشان به مرخصی می آمدند، می گفتند: این جا برایم مانند قفس است. در آن جا به من نیاز است و باید به رزمندگان آموزش بدهم. او سریع دوباره به جبهه می رفت.»

«آن زمان اکثر خانواده های رزمنده که به بدرقه رزمندگان خود می رفتند، اظهار دلتنگی و گریه می کردند، ولی من خودم را کنترل می کردم. یک بار شهید به من گفتند: مثل این که تو هیچ احساسی نسبت به رفتن من نداری؟ آن وقت من اشکم سرازیر شد.»

خواهر شهید:
«وقتی که ایشان به جبهه می رفتند، من گریه می کردم. ایشان به من می گفتند: «گریه نکن. من به دست عراقی ها کشته نمی شوم. اگر عمودی برنگشتم، افقی برمی گردم.»

پدر شهید:
«همرزمانش از او بسیار راضی بودند. می گفتند: او در آن جا سنگر درست می کند، کیسه های خاک را روی پشت می گذارد و جابه جا می کند. حتی آن ها به دیدن ما آمدند و از ما بسیار تشکر کردند. می گفتند: دوست داشتیم ببینیم کاظم را چه کسی بزرگ کرده است. مادر و پدر او چه قدر سواد دارند که این فرزند را به این خوبی تربیت کرده اند.»

خواهر شهید:
«ما از اهواز که برمی گشتیم در جنگل گلستان برای ناهار اقامت کردیم. در آن جا خانواده ای بودند که حجابشان را رعایت نمی کردند. آن ها بدون روسری و مانتو بودند. برادرم ـ کاظم ـ تا آن ها را دید بلافاصله بلند شد و رفت با آن ها صحبت کرد. او امر به معروف و نهی از منکر را واجب می دانست. می گفت: در جبهه هزاران جوان به خاطر امنیت مردم جانشان را از دست می دهند و آن ها نباید با این وضع در جامعه باشند.»

« ایشان از جبهه ترکش ها را جمع می کردند و به خانه می آوردند و به ما نشان می دادند. می گفتند: ببینید جوان ها با چه چیزهایی کشته می شوند. از مردم دزفول و از فداکاری های آن ها تعریف می کرد. می گفت: زنان دزفول مانند شیر شجاع و دلاورند. شما هم باید مثل آن ها باشید. زمانی که می فهمند رزمندگان به خون نیاز دارند، با شور و شعف خاصی خون اهدا می کنند. همسر من به جبهه رفته بود و من احساس دلتنگی می کردم. ایشان مرا با خود به اهواز برد. مناطق جنگ زده ی سوسنگرد و حمیدیه را به ما نشان داد و سپس به دیدن خانواده های شهدا برد. می گفت: این قضایا را با تمام وجود حس کنید.»

« یکی از برادرانم مجروح شده بود. شهید به او می گفت: هرچه کمتر ناله کنی، اجرت بیشتر است. چون خودش وقتی مجروح می شد، به کسی چیزی نمی گفت. از ناحیه ی پا مجروح بود. زخم پایش را خودش پانسمان می کرد. در حملۀ خیبر شیمیایی شده بود. در حمله آبادان محاصره شده بودند و چند روز گرسنگی کشیده بود، ولی هیچ وقت صحبتی نمی کرد. او از سختی های جبهه نمی گفت. از خوبی هایش تعریف می کرد. وقتی فهمید که همسرم به جبهه رفته است، بسیار خوشحال شد.»

همسر شهید:
«ما در اهواز در هتل فجر ساکن بودیم. یک روز شهید از اردوگاه به منزل برگشتند و لباس هایشان را بیرون آوردند و در گوشه ای گذاشتند و به حمام رفتند و به من گفتند: مبادا به این لباس ها دست بزنی. من برای این که مطمئن شوم که ایشان مجروح نشده اند، به سراغ لباس ها رفتم و چون اثری از خون ندیدم آن ها را در وان انداختم تا بشویم. لباس ها بسیار بوی بدی می داد. سینه ام می سوخت و اشک از چشمانم سرازیر شد وقتی به ایشان ماجرا را گفتم، ایشان گفتند: این لباس ها شیمیایی بوده و باید آن ها را می سوزاندی. آن موقع نمی دانستم که حامله ام. بعد از چند روز متوجه ی حاملگی خودم شدم. فرزندم ـ حسین ـ شش ماهه به دنیا آمد. از لحاظ رشد تکاملی مشکل دارد. حافظه اش خوب است ولی مشکل حرکتی دارد. او را به مرکز توانبخشی برای مداوا بردم و تاکنون نتیجه ای نگرفته ام.»

خواهر شهید:
« فرزند برادرم بسیار مومن است. یک بار راننده سرویس در ماشین نوار موسیقی می گذارد و او بسیار ناراحت می شود. بعد که به منزل می آید، نوار قرآن در جیبش می گذارد و روز بعد به راننده هشدار می دهد که نباید نوار موسیقی بگذاریم. باید نوار قرآن گوش بدهیم. او این تاثیرات را از پدرش گرفته بود.»

« دفعه ی آخری که می خواست به جبهه برود، همه را به منزلش دعوت کرد. او بسیار زیبا شده بود. قد و قامت رشیدی داشت. بسیار شوخی می کرد. می گفت: شاید این آخرین باری باشد که همدیگر را می بینیم. باید قدر این روزها را بدانیم. به همسرش می گفت: شما نباید به من دل ببندید. می گفت: فرزندانتان را انقلابی بزرگ کنید. بزرگترین آرزویم موفقیت فرزندانم در جامعه و آینده ی خوب برای آنان است.»
عفت خداداد حسینی ( همسر شهید ) می گوید: «آخرین باری که به منطقه رفتند، به من گفتند: « نمی دانم چرا نگاه زهرا که می کنم دلتنگ می شوم. گفتم: ناراحت نباشید. چند روز دیگر ما هم پیش شما می آییم. موقع خداحافظی تا آخرین لحظه برمی گشتند و برای ما دست تکان می دادند. ایشان قرار بود که در سالگرد ازدواجمان (که نیمه شعبان بود ) به مشهد بیایند. نیمه شعبان مصادف با عید و ایام نوروز بود و من خانه را بسیار تمیز کردم. کیک پختم نمی دانم چرا دلم گرفته بود و هرکاری که انجام می دادم، خراب می شد. حتی گلدان خانه از روی طاقچه افتاد و شکست. ایشان قرار بود که اول عید به مشهد بیایند ولی تا ششم و هفتم عید خبری نشد. بسیار نگران بودم. شب خواب دیدم وارد حیاط منزل پدرم شدم. تعدادی خانم مججبه با صورت های اشک آلود در آن جا هستند. تا مرا دیدند، گفتند: همسر شهید آمد. بعد از چند روز خبر شهادت ایشان را به ما دادند. خود شهید قبل از اعزامش به منطقه خوابی دیده بودند که نزد پدرم رفتیم تا خوابشان را تعبیر کنند. ایشان گفتند: در خواب گروه زیادی از بچه های رزمنده را دیدم که پرچم به دست در مشهد هستند و به طرف حرم مطهر امام رضا (ع) حرکت می کنند. در جلو جمعیت پیکر مطهر امام حسین (ع) در حال تشییع بود. جوانی به سمت من آمد و پرچمی را به من داد و گفت: با آن ها همراه شو. پدرم خواب ایشان را تعبیر کردند و گفتند: اعمال شما مورد قبول واقع شده است و شما از پیروان امام حسین (ع) هستید.»

آثار باقی مانده از شهید
در نامه ای به همسر خود می نویسد: «درود و سلام بر منجی عالم بشریت و نایب برحقش امام خمینی و سلام خدمت محرومین و مستضعفین جهان. همسرم از شما می خواهم به عنوان یک زن فعال در جامعه مطرح باشید. چون این روزها روزیست که استکبار جهانی چشم به ملت ایران دوخته است و شما باید در جهت پشتیبانی این جامعه و این انقلاب در صحنه ها حاضر شوید. ما نباید فداکاری های شهیدانی چون بروجردی، نواب صفوی را ( که جانشان را برای انقلاب و اسلام فدا کرده اند ) به دست فراموشی بسپاریم. آن ها با سلاح الله اکبر ( که برنده تر از شمشیر و ویران کننده تر از سیل و زلزله و بمب است ) به جنگ با دشمن رفته اند. ما پاسداران نباید آرام بنشینیم، زیرا استکبار جهانی ضربه ای دیگر به ما می زند. و از شما انتظار دارم که همدوش من باشید.»

نظرات (1)

  • 1 شهریور 1392 ساعت 01:21 ب.ظ
  • link
  • سلام واقعاوبلاگ خوبی داری اگه وقت کردی یه سرسهم به من بزن سایت من برای تبادل لینک وافزایش آماراست اگردوست داشتی لینک وبلاگتم ثبت کن
    امتیاز: 0 0
    پاسخ:
    ممنون از حضورتون
    اما متاسفانه ما با هیچ فرد یا گروهی تبادل لینک نداریم
    برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)

    نام :
    ایمیل :
    وب/وبلاگ :
    ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد

    ابزار هدایت به بالای صفحه